حکایت
پدر روزنامه می خواند اما پسر کوچکش مدام
مزاحمش می شود.حوصله ی پدر سر رفت وصحفه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان
را نمایش میداد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.
بیا کاری برایت دارم.یک نقشه ی دنیا به تو میدهم ببینم میتوانی ان را دقیقا همان طور که هست بچینی؟و دوباره سراغ روزنامه اش رفت می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است.
اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت.پدر با تعجب پرسید:مادرت به تو جغرافی یاد داده.پسر جواب داد:جغرافی دیگر چیست؟پشت این صحفه تصویری از یک ادم بود. وقتی توانستم ان ادم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 21:32 توسط administrator
|